باران
بسم الله نور

امام خامنه ای+کتاب +کتابخوانی+رهبر انقلاب اسلامی+مقام معظم رهبری  با سلام

                                                         از اینکه به وبلاگم سر زدی ممنون .


 

91/05/06 | 12:34 | somaie aghighi |
محصور و غیر محصور

 

( مدني ) گفته اند ملاك غيرمحصور( نامشخص) اين است كه كثرت عدد بحدى باشد كه شمردنش دشوار باشد (دشوار براي فرد بدون وسيله نه براى دستگاههاي مجهز يا نيمه مجهزكه كارهاى آمارى مى كنند ) ولى تعريفى است مبهم وغالبأ داراى مصاديق مشتبه است كه بايد درآن موارد باصول حقوقى متوسل شد (ماده 56 قانون مدنى )بنابراين اگر كسي كيف محتوي اسناد خود را درتاكسي شهر تهران جابگذارد و آن تاكسى را نشناسد شبهه غىر محصوراست ولى اگر در ماشين هاى كرايه خط شميران جابگذارد شبهه محصوره (مشخص و معین) است.


 

اهلیت

اهلیت به توانائی قانونی شخص برای دارا شدن یا اجرای حق گفته می‌شود. توانائی دارا شدن حق اهلیت تمتع و توانائی اجرای حق اهلیت استیفاء نامیده می‌شود.

اصولاً هر شخص می‌تواند صاحب حق باشد و با توجه به از میان رفتن بردگی، نداشتن اهلیت تمتع جنبه استثنائی دارد و محدود به موارد مشخص شده در قانون است. اما برخی از اشخاص با وجود آنکه می‌توانند طرف حق وارد شوند اما از اعمال آن حق محروم شده‌اند. نداشتن اهلیت استیفا «حَجر» و کسی که فاقد این اهلیت است «محجور» نامیده می‌شود. محدوده افراد فاقد این حق در نظام‌های قضائی مختلف متفاوت است اما معمولاً مجنونین و دیوانگان، سفها و کم‌خردان و کودکان قبل از رسیدن به سن قانونی از اهلیت برای اعمال ِ بخشی یا تمامی حقوق خود برخوردار نیستند.


 

قمر در عقرب

پدیدهٔ نجومی عبور کره ماه از زمینه صورت فلکی عقرب (کژدم) و یا از امتداد برج فلکی عقرب است که هر ماه قمری یک بار رخ می‌دهد و معمولا دو تا سه روز طول می‌کشد. در ستاره‌بینی از قدیم آمیخته به بعضی باورهای خرافی، پدیدهٔ قمر در عقرب نشان از واقعه‌ای شوم دانسته می‌شده‌است.


 

فقه فتوایی:


 

شخص حقوقی

در اصطلاح حقوقی, شخص حقیقی به هر یک از افراد نوع بشر گفته می‌شود. این واژه در مقابل واژه ی شخص حقوقی که ممکن است شخص حقوقی حقوق عمومی مانند دولت یا شخص حقوقی حقوق خصوصی مانند یک شرکت تجاری یا یک نهاد غیر تجارتی باشد, قرار میگیرد.

مقایسه شخص حقیقی با حقوقی

شخص حقیقی به هر یک از افراد انسانی اطلاق می‌شود که دارای حقوق و مسئولیت‌های مشخصی در جامعه میباشد. شخص حقوقی به یک نهاد، موسسه، شرکت یا سازمان اطلاق می‌شود که برای آن نیز حقوق و مسئولیت‌های قانونی لحاظ گردیده است.

مجازات‌هایی که برای شخص حقیقی در نظر می‌گیرند، عیناً درباره شخص حقوقی قابل اجرا نیست؛ شخص حقیقی را می‌توان محکوم به حبس و در موارد اشد مجازات بسته به جرم ارتکابی به اعدام محکوم ساخت. این مسئله درباره شخص حقوقی به صورت جریمه یا انحلال نمود پیدا می‌کند. معادل حبس برای شخص حقوقی توقیف و تعطیل فعالیت‌های آن است

شخص حقیقی تنها میتواند از حقوق طبیعی مانند حق ازدواج بهره مند شود ولی شخص حقوقی, نمی‌تواند.


 حق تحجیر

تحجیر ، اصطلاحی فقهی و حقوقی ، در بارة احیای زمین موات . از ریشة حَجَر و به معنای بسته شدن هاله به دور ماه ، داغ کردن دور چشم شتر با آهن گرد، سخت و محکم شدن و چیزی را در تنگنا قرار دادن آمده است . در اصطلاح فقهی تحجیر عبارت است از ایجاد اثری در زمین موات اما نه به حد احیای آن ؛ در واقع تحجیر مرحلة آغازین احیای زمین به شمار می رود و معمولا با سنگچین کردن یاکندن خندقی کوچک یا کشیدن دیواری کوتاه به دور زمین و شروع حفر چاه یا کندن نهرپیش از رسیدن آبصورت می گیرد؛ از دیدگاه فقها نوع و حدود تحجیر در هر مورد به تشخیص عرف است . به همین دلیل هر کاری که عرف آن را آغازِ عملیات عمران و احیای زمین بداند، تحجیر محسوب می شود.
تحجیر موجب مالکیت نمی شود ولی به سبب شروع به احیای زمین برای تحجیرکننده حق اولویت ایجاد می کند. بر این اساس ، تا زمانی که این حق باقی باشد، هیچ فرد دیگری نسبت به احیای زمین و تملک آن استحقاق ندارد. معدودی از فقهای امامی و برخی شافعیان تحجیر را سبب مالکیت دانسته اند ، اما فقهای دیگر از این نظر انتقاد کرده اند.
مستند برخی فقها برای ایجاد حق ، احادیث احیای اراضی موات است ؛ اما با توجه به این که احادیث مزبور بصراحت حق اولویت ناشی از تحجیر را اثبات نمی کند، در آثار فقهی متأخر امامی بیشتر به اجماع و سیرة عقلا استدلال شده است.
از مهمترین شرایط تحجیر آن است که تحجیرکننده به قصد احیا اقدام به تحجیر کند و آنچه را فقها از مصادیق تحجیر شمرده اند (سنگ چین کردن و...)، می تواند حاکی از این قصد باشد. در حالی که مثلاً اگر کسی به قصد سکونت در مکانی خیمه ای برپا دارد، زمین مزبور موات باقی می ماند و هیچ حقی برای وی پدید نمی آید. حتی به نظر برخی فقها اگر این عمل واجد اثر حقوقی باشد، با عدالت اجتماعی و حقوق سایر افراد سازگار نخواهد بود. شرط دیگر تحجیر این است که تحجیرکننده توانایی احیای زمین تحجیر شده را داشته باشد و در صورت فقدان قدرت احیا، دیگران می توانند بدان مبادرت نمایند و تحجیر وی نسبت به مقدار زاید بر مقدور اثری ندارد. اگر تحجیرکننده ابتدا توانایی آباد کردن زمین را داشته باشد، ولی قدرت او از بین برود، در صورت موقّت بودن ناتوانی ، حقِ اولویت وی از میان نمی رود). بر این اساس ، کسی که قادر به احیا نیست نمی تواند زمین تحجیر شده را به سببی از اسباب مشروع ، مانند صلح یا هبه ، به دیگری واگذار کند. برای اینکه تحجیر واجد اثر حقوقی باشد، باید آثار تحجیر باقی بماند. هر گاه کسی در تحجیر کوتاهی کند و این آثار از بین برود، حق اولویت وی ساقط خواهد شد. به نظر برخی فقها، در صورتی که زوال آثار به سبب عوامل طبیعی و خارج از ارادة تحجیرکننده (مانند طوفان و سیل ) باشد، نمی توان حق مذکور را ساقط دانست. شماری از فقها برآن اند که در این موارد نیز حق اولویت او از بین می رود؛ زیرا عرف ، بقای این حق را منوط به باقی ماندن نشانه های تحجیر می داند.
تا زمانی که آثار تحجیر باقی باشد و تحجیرکننده بدون عذر از احیا خودداری نکند، از دخالت هر متصرف دیگری ممانعت خواهد شد. به نظر بیشتر فقهای عامه و امامی ، در صورت احیای زمین به دست متصرف دیگر، حق مالکیت برای وی به وجود نمی آید؛ هر چند معدودی از فقها به جهت ایجاد سبب مالکیت ، یعنی احیا، او را مالک زمین دانسته اند. اگر بهره برداری از زمین یا چاه بدون حفظ حریم ممکن نباشد، تحجیرکننده علاوه بر زمین یا چاه نسبت به اطراف آن نیز حق اولویت برای احیا می یابد.

هر گاه تحجیرکننده در احیای زمین کوتاهی کند، حاکم اسلامی وی را وا می دارد که به احیا مبادرت کند یا از آن دست بردارد؛ اگر وی عذری پذیرفتنی داشته باشد، حاکم به او مهلت مناسب می دهد. در صورتی که تحجیرکننده بدون عذر از ادامة کار امتناع ورزد، از وی رفع ید می شود. برخی فقها، به استناد احادیث ، مهلت مزبور را سه سال دانسته اند .
لازم نیست تحجیر با مباشرت خود فرد صورت گیرد ؛ هر فردی می تواند با دادن وکالت به دیگری یا اجیر کردن او ، اقدام به تحجیر کند و حق پدید آمده به موکل یا مستاجر تعلق دارد نه به وکیل یا اجیر.

حق اولویت ناشی از تحجیر از دیدگاه فقها و حقوقدانان حقی مالی شمرده می شود که با صلح یا هبه قابل واگذاری است ودر صورت فوت دارندة حق ، به وارثان وی منتقل می شود. با اینهمه ، به نظر بیشتر فقها حق مزبور را، مانند حق شُفْعه * ، پیش از دسترسی به آن نمی توان به دیگری فروخت . البته معدودی از فقها آن را، مانند حق اولویت موجود در اراضی مفتوحُ عَنْوة * ، به تبع آثار آن قابل فروش می دانند.


فدک

فدک نام روستایی یهودی نشین از توابع خیبر در چند کیلومتری مدینه است. که درختان خرمای زیاد و رودها و نهرهای فراوان داشت و یک منبع اقتصادی مهم برای مدینه ی پیامبر محسوب می شد.پیامبر در سال 7 هجرت برای سرکوبی عده ای خراب کار یهود به طرف خیبر حرکت کردند و بعد از تصرف آنجا با اینکه اختیار جان و مال آنها را داشت آنها را بخشید و خیبر را میان مسلمانان و یهودیان به نصف تقسیم کرد. فدکیان از ترس خود را تسلیم کردند به شرط آنکه با آنها هم این طور رفتار شود. پیامبر به طور نصف نصف قبول کرد.

فدک در اختیار پیامبر شد وقتی آیه « وآت ذالقربی حقه مساکین و ابن سبیل» یک سهم از خمس غنایم مربوط به ذوالقربیمی باشد که پیامبر فدک را به فاطمه بخشید اما بعد از فوت پیامبر ابوبکر و عمر فدک را تصرف کردند.

به خاطر درآمد زیاد فدک و به قدرت رسیدن ابوبکر بین علی و ابوبکر و فاطمه (س)بحث های زیادی شد اما ابوبکر زیربار نرفت و عمر نصف ارزش فدک را به یهویان داد و در زمان معاویه فدک را بین یزید مروان بن حکم و عمر تقسیم کردند.

 

92/08/27 | 9:57 | somaie aghighi |

مقیاس اندازه گیری طول و مسافت :

1 میلی متر = 1000 میکرون                        1 سانتی متر = 10 میلی متر

1 اینچ = 54/2 سانتی متر                            1 دسی متر = 10 سانتی متر

1 فوت = 48/30 سانتی متر                         1 فوت = 12 اینچ

1 دکامتر = 10 متر                                   1 هکتومتر = 100 متر

1 کیلومتر = 1000 متر                              1 فرسنگ = 5919 متر

1 مگامتر = 1000000 متر                         1 گز = 1 متر

1 ذرع = 104 سانتی متر                            1 یارد = 44/91 سانتی متر

1 یارد = 3 فوت                                      1 وجب = در افراد متفاوت است.

1 مایل =344/1609 متر                            1 میل دریایی = 1852 متر

1 گره = یک دسیمتر                                  1 گز = یک متر

1 قفیز = یک دکامتر مربع                            1 جریب = یک هکتار (هزار متر مربع)

1 مثقال = 64/4 گرم6/71 گربن انگلیسی

1 سیر = 16 مثقال = 24/74 گرم= 2 آومن و 186 گربن (تقریبا 75 گرم)

1 من تبریز = 40 سیر =970/2 کیلوگرم =5464/6 پوند

1 من شاه = 2 من تبریز = 94/5 کیلوگرم = 0928/13 پوند

1 من ری = 2 من شاه = 880/11

کیلو گرم = 01856/26 پوند

3 خروار = یک تن سبک (تقریبا)92/1963 پوند

312 خروار = یک تن تقریبا و 24/2291 پوند

1 ذرع = 16 گره = 39 تا 24 اینچ بنابر معمول

8 فرسخ = (مسافت شرعی) برخی آن را حدود 45 کیلومتر و برخی دیگر در حدود 43 کیلومتر و عده ای آن را در حدود 40 کیلومتر می دانند.

4 فرسخ = برخی از مراجع آن را 5/22 و برخی 5/21 می دانند.

مقیاس های وزنی :

1 گندم = 0488/0 گرم                               1 نخود = 1953/0 گرم

1 قیراط = 2/0 گرم                                   1 انس = 35/28 گرم

1 پوند = 4536/0 گرم                               1 سیر = 75 گرم

1 مثقال = 6875/4 گرم                              1 ری = 12 کیلو گرم

1 چاری = 750 گرم                                  1 من تبریز = 3 کیلو گرم

1 من شاه = 6 کیلو گرم                               1 خروار = 300 کیلو گرم

1 تن = 1000 کیلو گرم                              1 چارک = 160 مثقال

1 چارک = 10 سیر                                   1 سیر = 16 مثقال

1 مثقال = 24 نخود                                    1 نخود = 4 گندم

1 رطل = 84 مثقال                                    1 آوقیه = 7 مثقال

1 رطل = 12 آوقیه                                    1 مد = 750 گرم

10 نخود یا 2 درهم = 2 گرم

1 مثقال یا 5 درهم = 5 گرم

یک سیر یا 75 درهم = 75 گرم

یک چارک یا 750 درهم = 750 گرم

یک سنگ یا 1000 درهم = یک کیلو گرم

یک من یا 3000 درهم = 3 کیلو گرم

یک خروار یا 300000 درهم = 300 کیلو گرم

92/07/25 | 10:29 | somaie aghighi |

یکی از موارد شناخت احکام معاملات، اقسام مکاسب (تجارت) است.

تجارت و کسب مال به احکام پنج‌گانه تقسیم می‌شود:

1. کسب‌های‌ واجب: کسب‌های‌ واجب آن کسب‌های حلالی هستند که فرد آن‌را شغل و پیشه خود قرار داده و غیر از آن درآمد دیگری برای زندگی ندارد؛مانند کسب و کار و تلاش براى زندگى از طریق تجارت، زراعت، صنعت و مانند آن براى کسانى که مخارج همسر و فرزند خود را ندارند، همچنین کسب و کار براى حفظ نظام و تأمین احتیاجات جامعه‌ی اسلامى.

2. کسب‌های مستحب: کسب‌هایی که برای کارهای مستحبی انجام شود؛ مانند کسب برای وسعت و گشایش روزی بر خانواده (مازاد بر هزینه های واجب)، و یا برای دستگیری از فقرا.

3. کسب‌های حرام: درآمد‌هایی که فرد آن‌را از راه حرام به ­دست می ­آورد و این به شکل‌های مختلفى امکان‌پذیر است؛ مانند کسب به ابزار موسیقی حرام، کسب به ابزار قمار، کمک به دشمنان دین، خرید و فروش مسکرات، تدلیس کردن، غش خفی، رشوه گرفتن قاضی و مانند اینها.

4. کسب‌های مکروه: کسب‌هایی که به جهت آثاری که دارد، انجام آن، شایسته نیست؛ یعنی بهتر انجام ندادن آنست، مانند کفن فروشی و برده‌فروشی، احتکار مواد خوراکی، صرافی و غیره.

5. کسب‌های مباح: کسب‌هایی که غیر از موارد بالا باشد و نسبت به انجام و یا ترک آن هیچ رجحان و مزیتی نباشد.مانند کسب درآمد زنان.

درباب کسب مباح روایت:«هرچیزی برای تو حلال است تا علم به حرمت عینی آن پیدا کنی» دلالت براباحه داشتن اموری دارد که تکلیف شبهه ناک و یا تکلیف قطعی درآن بیان نشده است. مثل فروختن پنیر که شبهه در حلال بودن آن است که باتوجه به این اصل حکم به مباح بودن آن است مگر اینکه دلیلی بر استفاده از مردار درتهیه پنیر داشته باشیم پس حکم به حرمت آن می شود.

گفتنی است؛ برخی از کسب‌های مستحب، یا مکروه و یا مباح می‌تواند به جهت نیازهای ضروری زندگی واجب شود.


 

انواع بیع:

بیع ملاسمه، بیع منابذه، بیع حصاة

1- چگونگی بیع ملاسمه:

در چگونگی بیع ملامسه در جاهلیت، صورتهایی ذکر شده است:
۱. با لمس کالا توسط خریدار بیع، لازم می‌شده است.
۲. هر یک از فروشنده و خریدار بعد از وقوع معامله، به قصد لازم گردانیدن آن دست بر کالای مورد معامله می‌ نهاد.
۳. معامله، بدون تعیین نوع کالا صورت می‌گرفت، سپس برای تعیین آن، کالا توسط خریدار لمس می‌شد.
۴. کالا توسط خریدار در تاریکی یا از پس پرده، لمس می‌شد، سپس معامله صورت می‌گرفت. خریدار نه کالا را می‌دید و نه حق خیار داشت.

2- چگونگی بیع منابذه:

بیع منابذه بدین گونه بود که هر یک از فروشنده یا خریدار به دیگری می‏گفت: هرگاه من کالا را بر زمین انداختم یا تو آن را افکندی، بیع لازم می‏شود( عقد لازم)، یا آنکه می‏گفت: کالا را به طرف من بیند از یا من کالا را به سوی تو می‏اندازم تا بیع لازم گردد.
برخی گفته‏اند: انداختن کالا به سوی خریدار نشانه تعیین کالای فروخته شده بوده است نه لزوم بیع؛ بدین معنا که معامله در مرحله نخست بدون تعیین نوع کالا صورت می‏گرفت، مانند آنکه خریدار، پارچه را بدون تعیین نوع آن از بزاز می‏خرید، سپس فروشنده برای تعیین مبیع (کالای مورد معامله) پارچه‏ای را به طرف خریدار می‏انداخت.

بیع منابذه به جهت غرری بودن آن( قاعده غرر)باطل و از جمله معاملاتی است که در روایت معروف نبوی از آن نهی شده است.

3- چگونگی بیع حصاة:

«حصاة» به معنای سنگ‌ریزه است. از بیع حصاة تفسیر های گوناگونی شده است، از جمله:
۱. فروشنده و خریدار پس از تعیین بها ی کالا توافق می‌کردند از چند کالایی که نزد فروشنده است، خریدار، سنگ‌ریزه‌ای به سوی آنها پرتاب کند، به هریک اصابت می‌کرد همان، کالای مورد معامله در برابر بهای تعیین شده، بود.
۲. در خرید و فروش زمین، پس از آنکه بهای آن تعیین می‌شد، ریگی از محلّ مورد توافق، پرتاب می‌گشت و مبیع (کالای مورد معامله) عبارت بود از حدّ فاصل میان محلّ پرتاب و محلّ اصابت سنگ.
۳. پس از توافق مقدّماتی نسبت به تعیین کالا و بهای آن، در مرحله‌ی اجرا و‌
انشای بیع، پرتاب سنگ‌ریزه، جایگزین صیغه‌ ی بیع می‌شد، بدین معنا که فروشنده به خریدار می‌گفت: هرگاه این ریگ را پرتاب کنی کالای مورد توافق، از آن تو خواهد بود.
۴. پرتاب سنگ‌ریزه نشانه‌ی لزوم بیع بود و فروشنده به خریدار می‌گفت: این کالا را به فلان قیمت به تو فروختم به شرط آنکه هر زمان سنگ‌ریزه را پرتاب کردم بیع لازم گردد.

حکم بیه ملامسه و منابذه و حصاة:

این سه نوع بیع از دادوستدهای عصر جاهلیت بوده که شارع مقدس از آن نهی کرده است، از این‌رو از معاملات باطل شمرده شده اند.

 

92/07/17 | 22:32 | somaie aghighi |
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ
تفسیر زندگی یعنی مدیریت رنج...

*عارفی را دیدند مشعلی از آتش و جام آبی در دست می رود. پرسیدند: بکجا میروی؟ گفت:می روم با این آتش بهشت را بسوزانم و با این آب جهنم را خاموش کنم تا مردم خدا را فقط بخاطر عشق بپرستند.« نه بخاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم».                                                                    شروع - 91/10/4

**هرچه می روم نمی رسم گاهی با خودم فکر می کنم نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها...

 

91/12/18 | 20:8 | somaie aghighi |

درباره وبلاگ


طراح قالب
امکانات وب